اين مطلب در تاريخ دوم ارديبهشت به مناسبت تولد قيصر در صفحه آخر اعتماد كار شده است.
دير گفتند به من. گفتند فقط نيم ساعت وقت دارم. گفتند عجله داريم، صفحه بسته شده، معطل همين نيم ستون است.
نيم ساعت خيلي كم است براي نوشتن درباره تو. براي آنكه من درباره تو بنويسم...
نيم ساعت تمام شد الان، و من فقط توانستهام به تو فكر كنم. به بخشي از تو، به بخش كوچكي از تو. به لحظههاي بسيار كمي كه ميشد توي اين نيم ساعت به خاطر آورد. تو را نميشود با دور تند ديد، با دور تند خواند... آن هم من كه اينقدر اسلوموشنم، اينقدر دوست دارم اسلوموشن باشم وقتي پاي تو و خاطرههاي مشتركمان در ميان است.
ساختمان 16 بوديم يا 23 يا 15، چه فرقي ميكند. دو سال بود كه من و تو هماتاق بوديم و لحظههامان - نه بيترديد لحظههاي من - سرشار ميشد از همنفسي با تو كه انباشته از شعر و شعور و آرامش بود.
پنجره اتاقمان را كه شمالي بود باز كرده بوديم و در اتاق هم بازمانده و ملحفه سفيدي را كه آويخته بوديم جلوي در براي خودش با باد ملايم شمالي بازي رمانتيكي داشت. من اما نه در بند بازي ملحفه و باد بودم و نه در بند دمپاييهاي پلاستيكي دانشجوهايي كه هر از گاهي لخلخكنان از راهرو ميگذشتند... من محو خواندنت بودم كه داشتي منظومه ظهر روز دهم را ميخواندي...
به كودك تنها كه رسيدي بغضت تركيد... نميخواستي، نميخواستي كه بغضت را ديده باشم، تركيدنش را ديده باشم و ديده باشم كه درد پنهاني كه در شعرت تلاطم داشت، بغضت را تركانده...
گذاشتي توفان بغضي كه در سينهات پيچيده بود آرام بگيرد. بعد لبخند زدي و گفتي؛ الكي بود...
الكي نبود... الكي نبود قيصر.
بغضهايي را كه روزها و روزها، سالها و سالها در سينهات فرو پوشيدي، الكي نبود... هيچ ...
» ادامه