نسخه شماره 173 - 1387/08/27 - دوشنبه
صفحه اصلي شناسنامه
آرشيو

ارتباط با ما
جستجوي پيشرفته
برو

به ياد شاعر شهير گرگاني، حاج علي اكبر ابراهيم زاده
وقتي كه عشق از اعتبار خيال تو اوج مي‌گرفت


چه سخت است تا بنوسم دوشنبه‌ها سکوت


ذهني كه سرشار از قصه بود


غم با شكوه


 به ياد شاعر شهير گرگاني، حاج علي اكبر ابراهيم زاده
 وقتي كه عشق از اعتبار خيال تو اوج مي‌گرفت 
نويسنده : يوسف مسگري

افسانه حيات دو روزي نبود بيش
آن هم كليم با تو بگويم چه سان گذشت
يك روز صرف بستن دل شد به اين و آن
روز دگر به كندن دل زين و آن گذشت
هيچ كس جاودانه نيست و ما به ناچار نابود مي‌شويم، تا جاي خود را در زمين به انسانهايي كه قوي‌تر، زيباتر و صادق‌تر از ما هستند بدهيم، به آنهايي كه زندگي جديد، عالي و درخشاني خواهند آفريد. انسان‌هايي كه شايد از طريق قدرت با شكوه اراده‌هاي متحد بر مرگ پيروز مي‌شوند و اين نشانه درايت طبيعت است.
در اولين سالگرد فقدان دوست فرهيخته، فرزانه و شاعر خيال‌ها و آرزوها كه وجودش مالامال از صداقت و شرافت بود دور هم گرد آمده‌ايم. ياري كه تا چندي قبل روشني بخش محافل و چشم و چراغ و حلقه اتصال مجالس شعر و ادب بود و او اكنون در ميان ما نيست، حال با يادآوري خاطره‌هاي روزهاي گذشته يادش را گرامي مي‌داريم.
از خصيصه‌ها و ذات شعرش مي‌توان به قدرت تخيل شاعر و انتخاب واژگان اصيل، بكر و صيقل خورده پي‌برد، كه به شعر او و سبكش ويژگي خاص بخشيده و سروده‌هاي او را از كار ديگران ممتاز نموده است و در اين راستا نه از آثار ديگران تقليد كرده و نه آثارش قابل تقليد ديگران است.
جان مايه شعر و عصاره كلامش با انتخاب كلمات واج‌دار و مينياتوري كه در كمال مهارت در كنار هم چيده شد‌ه‌اند مخاطبين را مسحور مي‌سازد. تعبيرات تازه و بديع در نظم قاضي‌القضات ، شاخه ترديد، رواق هشتي ايوان، بضاعت آب، انقيادشط، كوليان افق، خشمي به صولت چركين شب، حربه فصول، رنجاب قديم عشق، سوهان زمانه سالار نور و حوصله، رنج‌زار عشق، پوستوار شب، گندناي شب، انحناي خشم امير به اوج خود مي‌رسد، اين وسواس انتخاب به گزينش عناوين سروده‌هايش تسري پيدا كرده و با انتخاب نام‌هائي از قبيل پژواك، اي صخره‌هاي توامند، اي با تو نعره خاك، سايه‌هاي خيس، خطبه‌ي سپيدان، پلك پگاهان، قدرت خود را در تسلط به فرهنگ لغات فارسي و ساخت تركيبات نو به نمايش گذاشته است.
ابراهيم‌زاده به دليل تسلط بيش از حد در شناخت عروض قديم، سروده‌ هايش اعم از شعر نو و شعر كلاسيك موزون، مقفي و خيال انگيز است و گاهي فرار از افعال عروضي را براي بيان هر چه راحت‌تر خود لازم دانسته و شعرش را مطلع خون معرفي مي‌كند.
« ز افاعيل عروضي بگذر منطق شعري درياب- من از اين بارقه‌ي سبز جنون، مطلع خون مي‌سازم»
و درهمان اثر در پارادوكسيكالي زيبا، وجود افاعيل در شعر را برخود فريضه مي‌شمارد و مي‌گويد: « نفسي تازه كنم، آخر آن كوچه كه دلم داده به شعر. فعلاتن؛ فعلاتن، فعلن، مفتعلن آغازم»
شعر بي نقاب، بي حجاب و بي تساهل و تسامحش، ستيهنده و سركوبگر و عاري از كلمات تعارف‌آميز چونان آواري، گاهي آشكار و مانند شمشير لاي پرنيان، ناهنجاري‌هاي اجتماعي را با نيشتر الفاظ و معاني جراحي كرده و مسببينش را به چالش مي‌كشد، به چالشي سهمگين و آشتي‌ناپذير.
در فرهاد واژ‌ه‌هايش مي‌گويد:
« تيشه بر ريشه‌ي اين بيشه مزن- تو چه مي‌بيني از اين تيشه زدن/ مهربان باش تو با سلسله اهل قلم- بال اين شاپركان، اي شب سنگي مشكن»
در بيداد نيز با لحني خشم‌آلود، علم هشدار برمي‌افرازد كه:
« مرغان آفتاب در قلعه‌هاي باد تدبير ديگري آغاز كرده‌اند، مي‌دانم، مي‌دانم، ديري نمي‌پايد از كهكشان خالي دستانمان نخل هزار ستاره برخواهد دميد.
اي ناخدا پير، سگ‌هاي چشم تو ديريست خوابيده پارس مي‌كنند.»
در اشعار ابراهيم‌زاده از لاهوت، ناسوت، عشق‌هاي حقيقي و مجازي هم خبري نيست.
از تعاريف متعارف غزل پا را فراتر گذاشته و منزلت شعرش را از سقوط به حضيض ذلت نجات داده و به اوج آفتاب رسانده است.
در فرهاد واره، از اميال و آرزوهاي سركوب شده خود حرف مي‌زند و از شهر آرمان‌ها (اتوپيا) و نورآباد ياد مي‌كند.
« آنكه از من الفت ديرينه‌اش را مي‌گسست آفتاب پرشكوه شهر نورآباد بود»
و در پي آن گمشده ذهنش به دنبال سوشيانتي است كه با چراغ‌ دانش، تاريكي‌ها را روشن كند.
بوداي آگاهي يافته در شعر او مسيحاي پير پيرهن چركين اخوان را در ذهن مخاطبانش تداعي مي‌كند و اشارات فلسفي‌اش از احاطه‌اي او به آثار متفكران شرق و غرب و فلاسفه هند و آشنايي‌اش با مكاتب و مسلك‌ها و نحله‌ها حكايت دارد و رنگ و بوي آثار نيچه، صادق هدايت، كافكا و مكاتب اگنوستيك و اگزيتانسيايسم و نهليسم و فلسفه‌ي ساختارشكني و ترك قيود و عادات رايج و معمول را در خود دارد.
در شعر او عارف و عرفان معناي ديگري دارد، و باز هم بودا
« مرتاض زرد پوش من، نيلوفر خموش من، دنياي عارفانه‌‌ات، دل مي‌برد زهوش من »
در مجموعه شعري «خوشيد در گذرگاه» و در قطعه « هفت بند ني» سوگند مي‌خورد كه: « بيهوده نيست آمدن و رفتن» ولي اين آمدن و رفتن او، پراز رمز و راز فلسفي است، مي‌گويد: « زندگي فلسفه است و مردم سفسطه‌ي اين فلسفه‌اند»
در پشت سال‌هاي فراموشي و در تاملات مي‌گويد:
« به اين هستي و آن هستي مي‌انديشم، به جائي كه نه اين است و نه آن. من تلاش مي‌كنم كه آن نايافته را بيابم كه آن يافت مي‌نشود»
دغدغه خاطر انسان‌هاي گرفتار در بند فقر و فلاكت، هرگز ذهن مهربانش را رها نمي‌كند.
شيون رگبار را با غزلي براي مردم افغانستان آغاز مي‌كند:
« مرغ بودم آشياني داشتم، پرشكسته زير باران تر شدم»
و در همسايگي آن به وضعيت مردم سيستان سرك مي‌كشد:
« مانده اينجا نعش رستم روي دست، شيهه‌ي رخش غرور سيستاني را ببين»
و در منظومه «رنگين كمان» همچون معلم صمد بهرنگي ديكته مي‌كند:
«بنويس دختر من اين سفره نان ندارد ،خورشيد خانه‌ي ما يك ذره جان ندارد»
در سروده‌ي «شط كمال» هنر خود در تسلط به عروض و قافيه تحت عنوان «تغيير در اركان عروضي در يك غزل» را به نمايش گذاشته است و در منظومه ديگري هنر تصويرگري با واژه‌ها را بر پرده سفيد مزامير آب همراه با سونات‌هاي موسيقي مناسب به دوستارانش هديه مي‌كند. از درهم آميزي اوزان عروض قديم شعر كلاسيك و شعر نيمايي با اپراي فرود آمدن شانه فرشبافي بر تاروپود درهم تنيده و رنگي فرش تركمن، طرفدارانش را به نگارخانه اشعارش دعوت مي‌كند.
در «دستان سبز بي‌بي» مي‌گويد: «مي‌كوبد، دختر تركمن بر گل قالي/ با دستانِ از نان خالي/ رج و رج و رج مي‌بافد با نخ رنگي/ طرح قشنگي/ دارد در دل، زخمي كاري/ از تيغ تلخ ناداري/ آلالاي آلالاي مي‌خواند، زنگ صدايش مي‌ماند بر گل قالي/ دستان سبز بي‌بي/ اين ساقه‌هاي خوبي رنگين كمان شادي/ شب مي‌برد به خانه، سرخ و سفيدو آبي/ در متن زردقابي/ طرحي شكفته از خون/ دارد پرعقابي/ اما غريب و تنها/ در باغ بي‌ستاره/ آواز تلخ بي‌بي/ قد مي‌كشد دوباره/ روياي سرخ‌ناكش، از ناي چاك چاكش/ مي‌خواند اين ترانه/ ماري گل تاتاري/ تكه گل خجسته/غم‌هاي سنگي‌تان بر شانه‌ام نشسته.»
وطن و موضوعات پيرامونش در قاموس شعر او جنبه‌ ناموس پيدا كرده و جايگاه ويژه‌اي را به خود اختصاص داده است: « از قامت بلند تمنايت، خورشيد عشق شعله مي‌كشد/
منقار سبز تو، اي طوطي حيات، تمثيل روشن آفرينش است/ با اين همه، سرخي خون و حلاوت عشقم حلال تو باد اي وطن»
در جاي ديگر مي‌گويد: « ديشب من و رباب با هم گريه مي‌كرديم، من براي شهداي هويزه، او براي منجوق‌هاي رنگي دامنش، كه چرا ستاره‌ها را به خاموشي نمي‌گيرند.
و سيل انديشه‌هاي مزدحم، آرام آرام در جان ناتوانش ريشه مي‌دواند.»
مي‌گويد: « اين روزها در من حكمتِ گوته، نازك خيالي صائب و بدبيني شو پهناور، شكل گرفته است. خيالاتي شد‌ه‌ام خود را فيلسوفي مي‌دانم كه از هنر، فقط فلسفه را مي‌فهمد، چه افتخارغريبي! اين شب‌ها دارم وداع با اسلحه را مي‌خوانم شايد بتوانم روزي وداع با زندگي را تمام كنم. متحريم از اينكه ارنست با آن همه تنعمي كه داشت خودش را كشت. شايد حق داشت، كسي چه مي‌داند انسان گاهي اوقات به مرحله‌اي مي‌رسد كه احساس پوچي مي‌كند و لازم مي‌بيند كه خودش را از شر اين بيهودگي خلاص كند.»
شاعر لطيفه پردازي كه منظومه‌ي دختر عمويش همه را به شگفتي وا داشته بود:
« دختر عمو، وقتي كه شاخه‌هاي دست من شكنج گيسوان ترا نوازش مي‌داد،
وقتي كه عشق از اعتبار خيال تو اوج مي‌گرفت، وقتي كه خناگران دوره گرد
نام رفيع ترا در كوچه كوچه مي‌خواندند، آه دختر عمو
مهربان‌ترين غزال غزال‌هاي من دو چشم آبي توست.»
در فشار رنج و درد بيماري جانكاه‌اش كه آبگينه عمرش را به آرامي درهم شكست، مي‌گويد: «آينه را با سنگ در بغل گرفته‌اي، فكر نمي‌كني كه رفاقت سنگ با آينه خشونت دريا با صخره است»
با نگاه عميق به جريانات سياسي در « منظومه آتش و خاكستر» با روح لطيف شاعرانه‌اش موضوعات روز را موشكافانه به تحليل مي‌نشيند، « توفان شن، خرس‌هاي قطبي را عقب رانده است. تنديس‌هاي ترك خورده تا مرز انفجار مي‌جنگند و نفت از شريان پاره «عراق» فوراه مي‌زند.»
در حلقه‌هاي سرطاني، خوك‌هاي پادراز، سياه نامه«شيطان بزرگ» را به مردم دنيا ديكته مي‌كنند.
به عمق فاجعه بنگريد، مشتي خاك، آيا چشم‌هاي دريده را سير خواهد كرد،دجله هنوز از خون خدا گلگون است.


 چه سخت است تا بنوسم دوشنبه‌ها سکوت 
نويسنده : حسين ضميري

امروز دير نيست درست مثل فردايي که به امروز ارتباطي ندارد. ديروزها گذشتند تا سالي گذشته باشد و نبودني که چون زخمي عميق در درون، سوزنده‌تر شود. نگاهي و آهي براي ما باقي مي‌ماند و دريغي که در صخره‌هاي افسوس منعکس مي‌گردد. سلامي بي‌پاسخ بر مزاري که او آرميده است و ايماني بر آنکه او اينجاست. بلند و ممتد، رسا و ماندگار چون سوز دلي که خراب را از ما مي گيرد و مهتاب را به ما باز مي‌گرداند. مهر، خواهرم پريد و آبان، معلمم. پاييز قص ايمان است، فصل باور عروج. فصل برگ‌ريزان روح و رنگارنگي اندوه.

 قلم حرمت‌دار اين نگارش مي‌شود و محرم اشک‌هايي که انگشتانم را تطهير مي‌کنند. چه سخت است ماندن بي‌تو. حلقه رندان بلا‌كش و مجانين عاشق. دوشنبه‌هاي آبي، دوشنبه‌هاي شيطنت و اكنون چه سخت است تا بنويسم دوشنبه‌هاي سکوت. حاج علي‌اکبر ابراهيم‌زاده معلمي مهربان و مديري دل‌سبز بود که اين حلقه را ساليان سال با شمع شعر و عطر ادب به ياد داشت. هنوز در گوشم صدايش مي‌پيچد، گپ گپ گپ مي کوبد دختر ترکمن بر دار قالي، رج رج مي بافد ....

صداي آهنگين و لهجه ي غليظ گرگاني، نوايي ماندگار را در جان و روح، به يادگار گذاشت. فيلم‌هايي از شب‌هاي شعري که با حضور او مزين شده بود را گهگداري مي‌گذارم و نگاه مي‌کنم به اين همه آه، به اين همه غربت مزامير.

آب و آتش اهورايي را در سالهاي سال خواندم و لذت بردم. کتاب‌هاي «شبانه هاي دلتنگي»، «خورشيد در گذرگاه» و مابقي مجموعه‌هايي که از او به چاپ نرسيد همه و همه ردپايي از اوست. ردپايي از معلمي که داناگري و خردورزي را به ما نشان داد. او به ما آموخت که جايگاه آدمي به اخلاق است و نشاط، نه پست و جايگاه. نامش در قلبمان و يادش در شعرهايش چون امواجي خروشان به صخره هاي ذهن مي‌کوبد و جاويدان مي‌ماند. روحش شاد و قرين رحمت باد.


 ذهني كه سرشار از قصه بود 
نويسنده : عليرضا ابن قاسم

از خصوصيات ابراهيم‌زاده مي‌توان به اين موضوع اشاره كرد كه وي هم در غزل توانست به صورتي توانمند به بيان احساسات و عواطفش بنشيند و هم در شعر نو و اين ناشي از آن است كه ابراهيم‌زاده ذهني سرشار از شعر داشت و با شعر زندگي كرد و شناختي بنيادين از آن به دست آورد. هيچ گاه خود را مقيد به آن نكرد كه فقط در يك قالب شعر بسرايد.

براي همين بود كه در برخورد با هر شعري نخست به جوهره شعري آن توجه مي‌كرد و سپس به نوع و آرايه‌هاي ادبي آن. در مجموعه ي " آتش اهورائي" با شعرهاي زيادي روبروييم كه هر يك براي ماندگاري يك مجموعه كافي‌اند و اين خود ارزش بسيار ابراهيم‌زاده را در خلق شعرهاي برجسته نشان مي‌دهد. اما گذشته از شعر چه غزل و چه شعر نو. ابراهيم‌زاده داراي نثرهاي زيبايي است به نام ياداشت‌هايي براي دختر‌عمو كه در سالهاي قبل از انقلاب در نشرياتي چون فردوسي، بنياد و .... به چاپ مي‌رسيد. نثرهايي كه ناعادلانه است اگر فقط بخواهيم از آنها به عنوان شعر نثري شاعرانه ياد كنيم، چرا كه هر كدام از آنها مي‌توانند براي خود داستاني باشند. داستاني مركب از تصاوير بكر و زيبا كه به جرات مي‌توان گفت از يك ساختار منطقي برخوردارند.

اين ياداشت‌ها مملو از ايماژ هنري‌اند كه اين خود باعث گرديده تا مخاطب با تجسمي از يك تفكر مواجه باشد. تجربه اي فردي و ذهنيتي كه توانسته است فضايي را بيافريند تا قصه در آن به نشو و نما بپردازد. متني گشوده به روي مخاطب با درهاي بي‌شمار؛ به عنوان مثال: «وقتي عمو جان اسب كهرش را يراق مي‌كرد» «شب با خنجر سياهش خورشيد را به حقارت كشيده بود.»« من با زخم‌هاي فراوان كنار صخره‌ها ايستاده بودم، از پشت ساقه‌هاي زيتون صدا مي‌زدم: آي دختر عمو! تو تنها شقايق سرخ رفاقتم هستي، برخيز باغ سوخته دلم را مرهم باش.»

ابراهيم‌زاده در ياداشت‌ هايي براي دخترعمو ناخواسته به خلقي همت گمارده كه به نظر من بسيار موفق‌تر از بسياري از داستانك هاي‌ امروز است. اين به علت ذهن قصه‌پرداز وي مي‌باشد كه به خوبي توانسته است بر پاراگراف‌هاي بعضا چند سطري نمايشي از مقدمه بدنه داستان و پايان آن به دست دهد كه اين خود شگفت انگيز است. بدون هيچ مبا‌لغه‌اي مي توان به وضوح مشاهده كرد كه وي تا چه حد در اين كار موفق بوده است.

 


 غم با شكوه 
نويسنده : ح. ع. تاجديني

بيشتر جماعت اهل كتاب و هنرمندان ابراهيم‌زاده را به عنوان شاعر مي‌شناسند تا يك نثر نويس. شايد اين شناخت از گذشته تا به امروز چندان بي‌راه نباشد چون در مجموعه آثار چاپ شده ايشان، تنها يك كتاب به نثر نوشته شده است؛ آن هم نثري كه در خطه‌ي ما اگر نگويم بي‌همتا و بي‌بديل، لااقل بدون هيچ اغماضي مي‌شود گفت نادر است. سطوري كه به دنبال مي‌آيد، در واقع از دريافت‌هاي نخستين مطالعات من هستند. زنده ياد ابراهيم‌زاده درآن زمان روي در نقاب خاك نكشيده بودند و هنوز براي نفس كشيدن در اين حياط دلگير، مهلت قابل اعتنايي داشتند. اين دريافت‌ها مربوط به يادداشت‌هاي براي دخترعمو است. زبان ياداشت‌ها بيشتر ملهم از زبان زنده مردم كوچه وبازار است. زبان مردمي كه نويسنده‌اش سالها با سادگي و بدون كمترين فخرفروشي به آنها نزديك شد و جرعه جرعه از كام لايزال آن نوشيد و سيراب شد.

كافي است شما هر قطعه از كتاب كوچك اما سرشار از عاطفه، تخيل، زبان پالوده، طنز و انديشه پشت سالهاي فراموشي را ورق بزنيد، تا اين زبان صميمي را كه با پاكدلي قابل وصفي جاري شده است را دريابيد: ...."ديشب سرم را روي ميز تحرير گذاشته بودم، دوتايي با هم درد‌ دل كرديم. هي خواندم، او گريه كرد، هي‌گفت و نصيحتش كردم. گفتم: صبور باش اين طور نمي‌ماند، رفتم كپه مرگم را بگذارم، ديدم كله سحر شده هنوز بيدارم. " اين زبان گفتار كه به سطح قابل توجهي از پالودگي رسيده است، در پاره هاي از قطعات كتاب به راحتي با زبان نوشتاري نه الزاماً زبان فخيم ادبي گره مي‌خورد و نحو راستيني را پي مي‌ريزد كه بنياد آن از همان زبان بي‌بزك و بي‌آلايش عوام آب مي‌خورد. "به ضيافت كلاس مي‌آمدم، دختر عمو پي‌ام افتاده بود و هرچه مي‌آمد به من نمي‌رسيد، شنيدم در راه با خودش زمزمه مي‌كرد: عشق غم باشكوهي است. بر‌گشتم نگاه كردم آرزو كردم كاش دختر عمو غم باشكوه مرا مي‌دانست. تخيل و تصوير سازي كه در بيشتر اين قطعات به چشم مي‌خورد، گاه از چنان نيرومندي و حضور قاطعي برخوردار است كه نويسنده‌اش را نزد خواننده بيشتر، يك شاعر خوش قريحه معرفي مي‌كند تا يك نويسنده‌ي نورس و جوياي نام.

"روزهاي بي‌ثمري از پي ابرهاي سرگردان مي‌گذشتند. ما را نجابت دستهاي تو پرواز مي‌داد. آوازهاي طلايي كبوتران بي‌پرواز، در معبر بادهاي مسموم پرپر مي‌شدند. ما نشسته بوديم. حرفي داشتيم با گل لاله و چشمي به آفتابگردان پير تا برگ ريز پاييز. ستاره ها را در حضور آب به رجعت طلبيدم. هراس در كرانه عشق مدفون شد و ما روي شن هاي غصه، در اعماق آرزوها گم شديم. "دركنار برجستگي‌هاي دلنواز تخيل، عاطفه، زبان گرم و پالوده مردم، بايد از "انديشه"كه سهم غير قابل انكار و بزرگي را در اين يادداشت دارد، ياد كرد. انديشه كه جزيي جدايي‌ناپذير، حتي در عاشقانه‌ترين هاي ابراهيم‌زاده دارد، گاه در زير پوشش مخمل تخيل از نگاه ما دور مي‌شود و ما را از درك آن غافل مي‌سازد. با اين همه، در برخي پاره‌ها خود را با چنان سرسختي و قاطعيتي نشان مي‌دهد كه ما را با كمترين ترديدي به تفكر وا مي‌دارد: "با دخترعمو از حاشيه‌ي خيابان مي‌رفتيم. سر از تنم جدا شده بود و جلوتر از خودم مي‌رفت. هر چه تقلا كردم سر روي تنم قرار نگرفت. ناچار آن را زير بغل گرفتم. مردم به تن بي سر من خنديدند. از حلقوم زخمي‌ام فرياد زدم سرزنش‌ام نكنيد؛ من همين قدر شهامت دارم."

اين قطعه يكي از برجسته‌ترين تمثيل‌هائي است كه عنصر انديشه و خردگرايي در آن برجسته است. نويسنده از "تقابل سرو بدن" معناي مدرني را پيش رويمان مجسم مي‌كند. در نخستين دريافت، اين پرسش به ذهن متبادر مي‌شود كه چرا نويسنده به جاي"سر" از پا، دست و اعضاي ديگر بدن استفاده نكرده است. براي مثال: "چرا نگفته است كه پا از تن ام جدا شده بود و غيره. "كاربرد "سر" حامل "انديشه و خرد" است و اينها هم جزء دانايي وافر اوست، چيز ديگري را يادآور نمي‌شوند، خواسته است با آفرينش يك تصوير بديع، معناي تازه‌اي را بيافريند كه درك آن براي رهگذران - عوام - اگر نگوييم ناممكن، بسيار دشوار بوده است. خنده‌ي رهگذران، تمثيل استادانه‌‌اي از بي‌خردي است كه نويسنده با ارائه‌ي يك طنز ظريف، فاصله‌ي مغاك گونه‌ي عوام را با "عقل مداران" به چا‌لش مي‌كشد.

اگر گوهر فعاليت اين "عقل مداران" را گذشته از برخي افتراق آنان به كناري نهيم، به عنصر بنيادين" انديشه " مي‌رسيم كه در اين جا نويسنده آن را در برابر يك عنصر مبرا و بازدارنده، يعني"تن" قرار مي‌دهد.