بيشتر جماعت اهل كتاب و هنرمندان ابراهيمزاده را به عنوان شاعر ميشناسند تا يك نثر نويس. شايد اين شناخت از گذشته تا به امروز چندان بيراه نباشد چون در مجموعه آثار چاپ شده ايشان، تنها يك كتاب به نثر نوشته شده است؛ آن هم نثري كه در خطهي ما اگر نگويم بيهمتا و بيبديل، لااقل بدون هيچ اغماضي ميشود گفت نادر است. سطوري كه به دنبال ميآيد، در واقع از دريافتهاي نخستين مطالعات من هستند. زنده ياد ابراهيمزاده درآن زمان روي در نقاب خاك نكشيده بودند و هنوز براي نفس كشيدن در اين حياط دلگير، مهلت قابل اعتنايي داشتند. اين دريافتها مربوط به يادداشتهاي براي دخترعمو است. زبان ياداشتها بيشتر ملهم از زبان زنده مردم كوچه وبازار است. زبان مردمي كه نويسندهاش سالها با سادگي و بدون كمترين فخرفروشي به آنها نزديك شد و جرعه جرعه از كام لايزال آن نوشيد و سيراب شد.
كافي است شما هر قطعه از كتاب كوچك اما سرشار از عاطفه، تخيل، زبان پالوده، طنز و انديشه پشت سالهاي فراموشي را ورق بزنيد، تا اين زبان صميمي را كه با پاكدلي قابل وصفي جاري شده است را دريابيد: ...."ديشب سرم را روي ميز تحرير گذاشته بودم، دوتايي با هم درد دل كرديم. هي خواندم، او گريه كرد، هيگفت و نصيحتش كردم. گفتم: صبور باش اين طور نميماند، رفتم كپه مرگم را بگذارم، ديدم كله سحر شده هنوز بيدارم. " اين زبان گفتار كه به سطح قابل توجهي از پالودگي رسيده است، در پاره هاي از قطعات كتاب به راحتي با زبان نوشتاري نه الزاماً زبان فخيم ادبي گره ميخورد و نحو راستيني را پي ميريزد كه بنياد آن از همان زبان بيبزك و بيآلايش عوام آب ميخورد. "به ضيافت كلاس ميآمدم، دختر عمو پيام افتاده بود و هرچه ميآمد به من نميرسيد، شنيدم در راه با خودش زمزمه ميكرد: عشق غم باشكوهي است. برگشتم نگاه كردم آرزو كردم كاش دختر عمو غم باشكوه مرا ميدانست. تخيل و تصوير سازي كه در بيشتر اين قطعات به چشم ميخورد، گاه از چنان نيرومندي و حضور قاطعي برخوردار است كه نويسندهاش را نزد خواننده بيشتر، يك شاعر خوش قريحه معرفي ميكند تا يك نويسندهي نورس و جوياي نام.
"روزهاي بيثمري از پي ابرهاي سرگردان ميگذشتند. ما را نجابت دستهاي تو پرواز ميداد. آوازهاي طلايي كبوتران بيپرواز، در معبر بادهاي مسموم پرپر ميشدند. ما نشسته بوديم. حرفي داشتيم با گل لاله و چشمي به آفتابگردان پير تا برگ ريز پاييز. ستاره ها را در حضور آب به رجعت طلبيدم. هراس در كرانه عشق مدفون شد و ما روي شن هاي غصه، در اعماق آرزوها گم شديم. "دركنار برجستگيهاي دلنواز تخيل، عاطفه، زبان گرم و پالوده مردم، بايد از "انديشه"كه سهم غير قابل انكار و بزرگي را در اين يادداشت دارد، ياد كرد. انديشه كه جزيي جداييناپذير، حتي در عاشقانهترين هاي ابراهيمزاده دارد، گاه در زير پوشش مخمل تخيل از نگاه ما دور ميشود و ما را از درك آن غافل ميسازد. با اين همه، در برخي پارهها خود را با چنان سرسختي و قاطعيتي نشان ميدهد كه ما را با كمترين ترديدي به تفكر وا ميدارد: "با دخترعمو از حاشيهي خيابان ميرفتيم. سر از تنم جدا شده بود و جلوتر از خودم ميرفت. هر چه تقلا كردم سر روي تنم قرار نگرفت. ناچار آن را زير بغل گرفتم. مردم به تن بي سر من خنديدند. از حلقوم زخميام فرياد زدم سرزنشام نكنيد؛ من همين قدر شهامت دارم."
اين قطعه يكي از برجستهترين تمثيلهائي است كه عنصر انديشه و خردگرايي در آن برجسته است. نويسنده از "تقابل سرو بدن" معناي مدرني را پيش رويمان مجسم ميكند. در نخستين دريافت، اين پرسش به ذهن متبادر ميشود كه چرا نويسنده به جاي"سر" از پا، دست و اعضاي ديگر بدن استفاده نكرده است. براي مثال: "چرا نگفته است كه پا از تن ام جدا شده بود و غيره. "كاربرد "سر" حامل "انديشه و خرد" است و اينها هم جزء دانايي وافر اوست، چيز ديگري را يادآور نميشوند، خواسته است با آفرينش يك تصوير بديع، معناي تازهاي را بيافريند كه درك آن براي رهگذران - عوام - اگر نگوييم ناممكن، بسيار دشوار بوده است. خندهي رهگذران، تمثيل استادانهاي از بيخردي است كه نويسنده با ارائهي يك طنز ظريف، فاصلهي مغاك گونهي عوام را با "عقل مداران" به چالش ميكشد.
اگر گوهر فعاليت اين "عقل مداران" را گذشته از برخي افتراق آنان به كناري نهيم، به عنصر بنيادين" انديشه " ميرسيم كه در اين جا نويسنده آن را در برابر يك عنصر مبرا و بازدارنده، يعني"تن" قرار ميدهد.